اقرار به رسالت پدر در شكم مادر

وقتى كه كفار از پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) انشقاق قمر را خواستند، زمانى بود كه خدیجه (سلام الله علیها) به فاطمه (سلام الله علیها) حامله بود و خدیجه از این سؤ ال كفار ناراحت شده و گفت : زهى تاءسف براى كسانى كه محمد را تكذیب مى كنند! در حالى كه او فرستاده پروردگار من است .
پس فاطمه (سلام الله علیها) از شكم مادرش صدا كرد: اى مادر! نترس و محزون نباش ، زیرا خدا با پدر من مى باشد.
پس وقتى كه مدت حمل خدیجه (سلام الله علیها) تمام شد و موقع حمل رسید، خدیجه فاطمه (سلام الله علیها) را به دنیا آورد و او به نور جمال خود تمام جهان را روشن و منور ساخت)).

سخن گفتن در رحم مادر

فاطمه (سلام الله علیها) در رحم مادرش خدیجه (سلام الله علیها) سخن مى گفت و آرام بخش و تسكین خاطر او بود، خدیجه (سلام الله علیها) در پاسخ پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) كه پرسید با كه سخن مى گویى ؟ گفت : الجنین الذى فى بطنى یحدثنى و یونسنى ؛ فرزندى كه در رحم دارم ، با من سخن مى گوید و مونس من است )). كسى كه جبرئیل به دختر بودنش خبر مى دهد: یخبرنى آنها انثى.

بركت غذا

على (علیه السلام) مى فرماید: روزى به بازار رفتم ، یك درهم گوشت و یك درهم ذرت خریدم و به خانه آوردم . فاطمه (سلام الله علیها) مشغول پختن آن شد. وقتى كه آماده نمود، فرمود: اى كاش ! مى رفتى پدرم را دعوت مى كردى .
من رفتم و دیدم حضرت رسول ، خوابیده و مى گوید: از گرسنگى در حال خواب ، به خدا پناه مى برم .
گفتم : یا رسول الله ! نزد ما غذایى هست .
پس دستش را به من داد و آمدیم و چون به خانه رسیدیم ، به فاطمه (سلام الله علیها) فرمود: غذا را بیاور. فاطمه نیز غذا را در دیگى گذاشته خدمت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) آورد.
حضرت پارچه اى را روى غذا كشید و فرمود: خدایا! غذاى ما را بركت ده .
سپس فرمود: یك پیمانه به عایشه بده . فاطمه یك پیمانه براى او فرستاد.
بعد فرمود: یك پیمانه به ام سلمه بده . براى او نیز فرستاد. تا این كه به هر یك از نه همسرش یك سهم فرستاد.

درخشیدن نور از ملحفه فاطمه

روایت شده است : كه على (علیه السلام) از یك نفر یهودى مقدارى جو قرض كرد و در مقابل آن ، ملحفه حضرت فاطمه (سلام الله علیها) را كه از پشم بود، گرو گذاشت . یهودى آن را برد و در خانه اش گذاشت . هنگام شب زن یهودى براى كارى به آن اطاقى كه ملحفه در آن بود رفت . ناگهان نورى را در حال درخشش دید كه اطاق را روشن كرده بود. به سوى شوهرش برگشت و به او گفت : در آن اطاق ، روشنایى بزرگى را دیدم .
شوهرش نیز تعجب كرد و فراموش كرده بود كه ملحفه فاطمه (سلام الله علیها) را در آن جا گذاشته است . سریع برخاست و وارد آن اطاق شده ، دید شعاع نور ملحفه ، پخش شده و مانند نور ماهى است كه از نزدیك طلوع كرده باشد. از این مسئله در شگفت شد. به جایى كه ملحفه را گذاشته بود، دقت كرد و فهمید كه این نور از همان ملحفه است . یهودى رفت و قوم و خویشانش را فرا خواند و همسرش نیز قوم و خویشان خود را حاضر ساخت . بیش از هشتاد هزار نفر از یهودیان جمع شدند. همه آنان وقتى این امر را دیدند، مسلمان شدند.

 چرخیدن آسیاى دستى به خودى خود

جناب ابوذر مى گوید: پیامبر خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) مرا به دنبال على (علیه السلام) فرستاد. به خانه اش رفتم و او را خواندم ، ولى پاسخ مرا نداد. و آسیاب دستى را دیدم كه بدون اینكه كسى باشد به خودى خود، مى گردد. دوباره او را خواندم ، بیرون آمد و با هم نزد رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) رفتیم و پیامبر متوجه على (علیه السلام) شد و چیزى به او گفت كه من نفهمیدم .
گفتم : شگفتا! از دستاسى كه بدون كه بدون گرداننده مى گردد.
آن گاه پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: خداوند قلب دخترم فاطمه و اعظا و جوارحش را پر از ایمان و یقین كرده و چون خداوند ضعف او را دانست ، پس در روزگار سختى به او كمك كرد و كفایتش ‍ نمود. مگر نمى دانى كه خداوند، فرشتگانى را قرار داده تا خاندان محمد را یارى دهند؟!

شركت در مباهله

عده اى از نصاراى نجران نزد رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) آمدند و پیشاپیش آنها سه تن از بزرگانشان به نامهاى ((عاقب )) و ((محسن )) و ((اسقف )) بودند، در حالى كه دو تن از مشهورین یهود هم همراه آنها بودند تا از پیامبر اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) سؤ الاتى كنند.
اسقف پرسید: اى ابوالقاسم ! چه كسى پدر موسى بود؟
پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: عمران .
سؤ ال كرد: پدر یوسف چه كسى بود؟
پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: یعقوب .
پرسید: پدر و مادرم فدایت ، پدر تو كیست ؟
فرمود: عبدالله پسر عبدالمطلب .
اسقف سؤ ال كرد: پدر عیسى كه بود؟
پیامبر ساكت ماند؛ جبرئیل نازل شد و گفت : او روح خدا و كلمه او بود.
اسقف گفت : آیا روح بدون پدر مى شود؟
پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) ساكت گردید. در این هنگام وحى نازل شد:
ان مثل عیسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال كن فیكون؛
همانا مثل خلقت عیسى از جانب خدا مثل خلقت آدم ابوالبشر است كه خداوند او را از خاك بساخت ، سپس بدان خاك گفت : بشرى به حد كمال باش ، چنان شد.
وقتى پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) این آیه را خواند، اسقف از جاى خود پرید، زیرا كه براى او قابل قبول نبود كه بشنود عیسى (علیه السلام) از خاك است . بعد گفت : اى محمد! ما این مطلب را نه در تورات دیده ایم و نه در انجیل و زبور یافته ایم ، این مطلبى است كه فقط تو مى گوئى .
پس پروردگار وحى فرمود: فقل تعالوا ندع ابنائنا.
اسقف و همراهان او گفتند: اى ابوالقاسم ! انصاف دادى ، پس وقت مباهله را معین نما.
پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: ان شاء الله فردا صبح .
پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) هنگام صبح بعد از نماز دست على (علیه السلام) را گرفت و بانوى دو جهان فاطمه (سلام الله علیها) را پشت سر و امام حسن (علیه السلام) را در سمت راست و امام حسین (علیه السلام) در سمت چپ خود قرار داد و به آنان فرمود: وقتى من دعا كردم شما آمین بگوئید. پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) به حالت دعا زانوهاى مبارك را بر زمین نهاد.
طایفه نصارى كه این حالت را پنج تن مقدس مشاهده كردند، پشیمان شدند و بین خودشان مشورت نموده و گفتند: سوگند به خدا، او پیامبر است و اگر با وى مباهله بكنیم ، حتما خداى تعالى دعاى او را مستجاب خواهد نمود و ما همه نابود خواهیم شد و هیچ چیزى نمى تواند ما را از نفرین وى نجات دهد و صلاح این است كه با او مصالحه كنیم تا ما را از این كار (مباهله ) معاف دارد.

تهیه غذا

قطب راوندى به سند معتبر از جابر انصارى چنین روایت كرده است :
رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) چند روزى گذشت كه طعامى تناول نفرمود، تا آن كه گرسنگى بر آن حضرت بسیار غالب شد. به حجره هاى زنان خود وارد گردید و طعامى نیافت ، پس به حجره طاهره جناب فاطمه (سلام الله علیها) در آمد و فرمود: اى دخترك گرامى ! آیا نزد تو طعامى هست نتاول نمایم ؟ زیرا گرسنگى بر من زور آورده است .
فاطمه زهرا(سلام الله علیها) عرض كرد: نه ، به خدا سوگند كه طعامى نزد من نیست ، جانم فداى تو باد.
چون حضرت از خانه بیرون رفت ، یكى از كنیزكان فاطمه (سلام الله علیها) دو گرده نان و پارچه گوشتى از براى آن حضرت به هدیه آورد. پس ‍ فاطمه (سلام الله علیها) آن را گرفت و زیر كاسه پنهان كرد و جامه بر روى آن پوشانید و گفت : به خدا سوگند كه حضرت رسالت را اختیار مى كنم برخود و بر فرزندان خود، همه گرسنه بودند و محتاج به طعام .
پس امام حسن و امام حسین (علیه السلام) را به خدمت پدر بزرگوار خود فرستاد و آن حضرت را طلبید، چون تشریف آوردند گفت : اى پدر! بعد از رفتن شما حق تعالى طعامى از براى من رسانید و از براى تو پنهان كرده ام از فرزندان خود فرمود: بیاور اى دختر! چون سر برداشت ، به قدرت حق تعالى آن كاسه پر از نان و گوشت شده بود.
چون فاطمه زهرا(سلام الله علیها) آن حالت را مشاهده كرد، متحیر شد. دانست كه از جانب حق تعالى است . پس حمد الهى را به جاى آورد و صلوات بر حضرت رسالت (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرستاد، آن طعام را به نزد آن حضرت آورد.
چون رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) آن كاسه پر از طعام را دید، شكر حق تعالى به تقدیم رسانید، پرسید: این طعام را از كجا آورده اى ؟
فاطمه (سلام الله علیها) گفت : از نزد حق تعالى آمده است ، به درستى كه حق تعالى هر كه را مى خواهد بى حساب روزى مى دهد.
رسول گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) امیرمؤمنان على (علیه السلام) را طلبید. پس حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم ) و امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین (علیه السلام) و جمیع زنان آن حضرت از آن طعام تناول كردند تا سیر شدند.
فاطمه زهرا(سلام الله علیها) فرمود: آن كاسه به حال خود ماند و هیچ كم نشد تا آن كه جمیع همسایگان خود را از آن سیر كردم ، و حق تعالى در آن خیر و بركت بسیار كرامت فرمود.

زنده شدن عروس

روزى رسول خدا، خاتم انبیاء، محمد بن عبدالله (صلى الله علیه و آله و سلم ) در مسجد الحرام در كنار (كعبه ) خانه خدا نشسته و مشغول راز و نیاز با خداى بى نیاز بود كه جمعى از بزرگان و شرفاء شهر (مكه ) به حضورش آمده و سلام كردند، پیامبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) با خوشرویى و خوشخویى جواب سلام آنها را داد، گفتند:
اى رسول گرامى اسلام و اى افتخار عالمیان ! ما به خدمت شما رسیدیم تا عرضه داریم كه دختر فلان را پسر فلانى ، كه هر دو از مشاهیر و اشراف عرب هستند، عقد بسته و مجلس عروسى برپا كرده ایم ، آمده ایم دختر گرامى شما فاطمه زهرا(سلام الله علیها) را به آن جشن دعوت كنیم . اجازه بفرمایید آنان به جشن عروسى آمده و با قدوم مباركشان مجلس ما را مزین فرموده و كلبه ما را منور كنند.
رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: صبر كنید، من به خانه دخترم فاطمه (سلام الله علیها) روم و او را از این دعوت خبردار كنم ، اگر مایل شدند بیایند به شما اطلاع مى دهم .
آن حضرت به سوى خانه دختر گرامى اش فاطمه زهرا(سلام الله علیها) راه افتاد، وقتى به حرم و حریم فاطمه ، یعنى به خانه او رسید، سلامش ‍ كرده و جریان دعوت اكابر عرب را به عروسى شان به فاطمه زهرا(سلام الله علیها) فرمود و از او نظر خواهى كرد كه آیا حاضر است به جشن عروسى آنها برود یا نه ؟!
صدیقه طاهره فاطمه زهرا(سلام الله علیها) لحظاتى به فكر فرو رفت ، سپس عرض كرد: جانم فدایت باد اى حبیب حضرت عزت و اى شفاعت گر جمله امت ! من فكر مى كنم دعوت آنان از من به عروسى شان براى سخریه و استهزاء من است ، چون زنان و دختران اشراف عرب در آن جشن همه لباسهاى فاخر گران قیمت از طلا و حریر و جواهر به تن كرده و خود را به هر آرایشى زینت داده ، با حشمت و جلال در كنار عروس جمع شده اند، ولى من لباسى غیر از این پیراهن كهنه و چادر وصله دار و موزه (كفش ) وصله دار چیزى ندارم بپوشم و به آن جا بروم ، اگر با همین وضعیت بروم آنها مرا استهزاء و مسخره و شماتت خواهند كرد.
وقتى كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) سخنان دخترش فاطمه زهرا(سلام الله علیها) را شنید، غمگین شده و آهى از دل كشید و چشمان مباركش پر از اشك شد.
در همان حال جبرئیل امین از سوى رب العالمین به حضورش رسید عرض : یا رسول الله ! خداى جل و علا بر شما و فاطمه سلام مى رساند و مى فرماید: به فاطمه بگو همان لباسهایى كه دارد بپوشد و عازم رفتن عروسى باشد كه ما را در این كار (حكمتى ) است .
رسول گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) پیغام خداى تبارك و تعالى را به دخترش فاطمه زهرا(سلام الله علیها) رسانید، صدیقه طاهره فاطمه زهرا(سلام الله علیها) عرض كرد: هر چه خداى عزوجل فرماید، همان را مى كنم و حكم و فرمان او را از جان و دل مى پذیرم .
سجده شكرى كرد و برخاست جامه هاى كهنه وصله دار خود را پوشیده و از پدر بزرگوارش اجازه رفتن به عروسى گرفت و همت به رفتن نمود؛ در همان حال فرشتگان هفت آسمان ناله سر داده و سر نیاز به درگاه خداى تعالى نهاده و گفتند: بار خدایا، خداوندا، دختر پیغمبر آخر الزمان كه محبوبه توست و او را بر دیگر عالم برگزیده اى در میان زنان خجالت زده و دل شكسته نكن كه ما تحمل دیدن افسردگى او را نداریم .
همان لحظه از طرف خداى تبارك و تعالى به جبرئیل امر شد هر چه زودتر با هزاران حورى مه لقا از لباسهاى بهشتى بردارید و بر زمین نازل شوید و آنها را بر فاطمه زهرا(سلام الله علیها) بپوشانید و او را با عزت و احترام به مجلس عروسى ببرید.
جبرئیل (علیه السلام) به فرمان خدا از لباسهاى سندس و استبراق بهشتى با هزار حوریه به خدمت صدیقه طاهره فاطمه زهرا(سلام الله علیها) آمده و سلام خداى تعالى را رساند و آن بانوى محترمه لباسهاى بهشتى را پوشید، با جلال و عزت به سوى جشن عروسى حركت كرد. حوریان خاك قدمهاى آن علیا مخدره را به عنوان تبرك بر چشمهایشان مى مالیدند و از این كه در كنار خیرة النساء العالمین حركت مى كردند، خوشحال بودند و هر یك به نوعى محبت و علاقه اى به آن معصومه پاك نشان مى دادند و عطرهاى بهشتى بر وجود اقدس حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) مى زدند و بر این كار فخر و مباهات مى كردند.
فاطمه زهرا(سلام الله علیها) از دیدن این همه عزت و جلال و لباسها و عطرهاى بهشتى خوشحال شده ، شكر خداوند تعالى را به جاى آورده و زبانش بر ثناى حضرت ذوالجلال گویا بود.
وقتى نزدیكى خانه عروسى رسیدند و نور مقدسشان بر جمع زنان كه آن جا بودند تابید، همگى با حالت شگفت و تعجب به چهره نورانى و لباسهاى حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) نظر كرده و متحیر شدند و بى اختیار به استقبال آن بانوى دو عالم شتافتند، تا آن جا كه هیچ زنى در كنار عروس نماند. بعضى از آنها دست و پاى صدیقه طاهره فاطمه زهرا(سلام الله علیها) را بوسیده و آن بانوى بانوان را با احترام و عزت وارد مجلس جشن و عروسى كردند.
زنان اشراف با این كه لباسهاى فاخر و گران قیمت پوشیده بودند، ولى لباسهاى آن علیا مكرمه را دیده و بر آن حضرت غبطه و حسد مى بردند، تا جایى كه عروس خانم تحمل ننموده و از صندلى كه بر روى آن نشسته بود، به زمین افتاد و مدهوش شد. وقتى به كنارش آمدند، دیدند جان به جان آفرین تسلیم كرده و مرده است . صداى فریاد و شیون از زنان بلند شد كه همه زنها به سوى او توجه كنند و عروس از غصه دق مرگ شود و بمیرد (عروسى مبدل به عزا شد).
حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا(سلام الله علیها) از مشاهده آن واقعه خیلى متاءثر و از مردن عروس مكدر شد. بلادرنگ برخاسته و تجدید وضو كرد، در جلو چشمان زنان عرب دو ركعت نماز (حاجت ) خواند و سر بر سجده نهاده و گفت :
بار الها! بنده نوازا! به عزت و جلال لایزال تو، و به حرمت شرف پدرم رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) و شوهرم امیرالمؤمنین على مرتضى (علیه السلام) و به فضیلت طاعات و عبادات بندگان خاصت ((عروس )) را زنده بگردان و مرا از طعن و شرمسارى نجات بخش !
هنوز سر فاطمه زهرا(سلام الله علیها) در سجده بود و لبانش در مناجات حق ، دیدند كه عروس حركتى كرده و عطسه اى زد و به اذن خدا از جا برخاست و به دست و پاى عزت ده زنان ، بانوى بانوان ، محبوبه خداى لامكان ، دختر پیامبر ختم رسولان همسر امیر مؤمنان ، مادر امامان ، فاطمه زهرا(سلام الله علیها) افتاد و گفت :
السلام علیك یا بنت رسول الله ، السلام علیك یا زوجة ولى الله امیرالمؤمنین على علیه السلام ؛ شهادت مى دهم كه خدا یكى است همتا و شریكى ندارد، و پدر تو حضرت محمد بن عبدالله (صلى الله علیه و آله و سلم ) رسول و فرستاده او است ، تو و شوهر تو و فرزندان تو همه برحقند و كسانى كه راه كفر و شرك و بت پرستى را پیش گرفته ، همه باطل اند و من با دست مبارك شما مسلمان مى شوم .
نقل كرده اند: آن روز هفتصد نفر مرد و زن از خویشان و فامیلهاى (عروس ‍ و داماد) دین مقدس اسلام را پذیرفته و از شرك و كفر بیرون آمدند و این قضیه و معجزه حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) در شهرهاى دیگر شهرت پیدا كرد و بسیارى مسلمان شدند.
وقتى مجلس عروسى به پایان رسید، صدیقه طاهره فاطمه زهرا(سلام الله علیها) به منزل برگشته و تمامى حالات مجلس را به پدر بزرگوارش نقل كرد.
رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) پس از شنیدن ماجرا، از زبان صدیقه كبرى فاطمه (سلام الله علیها) سر به سجده شكر نهاده و خداى عزوجل را سپاس و ثنا گفت و دخترش را به سینه چسباند و فرمود: اى نور دیده ! از آنچه گفتى هزاران بار بیشتر و بهترش را از درگاه خداوند تبارك و تعالى بر تو امیدوارم.

طعام غیبى

هنگامى چنان اتفاق افتاد كه حسنین (علیه السلام) سه روز هیچ چیزى از خوراكى نخورده بودند، از گرسنگى بى تاب شده ، از مادر چیزى طلب كردند. چون در خانه از جنس خوردنى چیزى نبود، هر دم ایشان را به بهانه اى تسلى داده كه جد بزرگوارتان مى آید و چیزى برایتان مى آورد. باز آنان زارى مى كردند، به حدى كه جناب فاطمه (سلام الله علیها) دلگیر شد و اشكش جارى گردید برخاسته قدرى سنگ ریزه جمع نمود، در دیگى كرد و بالاى آن آب ریخت ، سر دیگ را پوشانیده ، آتش در زیر آن روشن كرد تا جوش آمد و به فرزندان دلبندش فرمود: اى جانان مادر! اینك صبر كنید، طعام بار كرده ام ، هنوز پخته نشده است .
ایشان بیرون مى رفتند و بعد از زمانى مى آمدند و به مادر مى گفتند: اگر آن پخته است جهت ما بیاور. آن بانو مى فرمود: هنوز خام است ، ساعتى صبر كنید تا پخته شود.
امام حسن (علیه السلام) بر سر دیگ رفته و سرپوش را برداشت و گفت : اى مادر! اگر پخته یا خام ، قدرى براى ما بردار تا بخوریم .
فاطمه (سلام الله علیها) كاسه برداشت و فرمود: عجب كه پخته باد. چون بر سر دیگ آمد طعامى در كمال خوبى و خوشبویى است . پس بیرون آورد و نزد آنان نهاد. آنان مشغول خوردن شدند. فاطمه زهرا(سلام الله علیها) وضو تازه نمود شكر به جاى آورد و بعد از آن در وقت ضرورت چنان مى كرد.
چون این خبر به پیامبر رسید، فرمود: الحمدلله ، تو اى فاطمه چنان هستى كه در ذریه انبیاء و اولیاء سابق بوده .

چرخیدن دستاس

ابوصالح مؤ ذن در فضایل و مناقب حضرت زهرا(سلام الله علیها) نقل كرده است : میمونه ، همسر پیامبر اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى گوید: رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) مقدارى گندم به من داد و مرا نزد حضرت فاطمه (سلام الله علیها) فرستاد تا آن را آرد كند و بعد براى باز گرفتن ، مرا سوى حضرتش فرستاد. دیدم حضرت ایستاده دستاس به خودى خود مى چرخد، قضیه را به پیامبر اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) گفتم .
حضرت فرمود: چون خداوند ضعف و ناتوانى فاطمه (سلام الله علیها) را مى دانست ، به دستاس دستور داد كه بچرخد و او به دستور خداوند مى چرخید.

حركت گهواره توسط فرشتگان

روایت است : آن حضرت گه گاهى در حال نماز كه بود، كودكش گریه مى كرد و مى دیدند گهواره حركت مى كند و فرشتگان آن را حركت مى دادند.

حرام بودن آتش بر فاطمه

روزى عایشه بر فاطمه (سلام الله علیها) وارد شد، در حالى كه آن حضرت براى حسن و حسین (علیه السلام) با آرد و شیر و روغن در دیگى غذاى حریره درست مى كرد. دیگ بر روى اجاق و آتش مى جوشید و بالا مى آمد و فاطمه (سلام الله علیها) آن را با دست خود هم مى زد.
عایشه با اضطراب و نگرانى از نزد او بیرون آمده ، نزد پدرش ابوبكر رفت و گفت : اى پدر! من از فاطمه چیز شگفت آورى دیدم ، و آن این كه دست به درون دیگى كه بر روى آتش مى جوشید برده ، آن را به هم مى زد.
گفت : دختركم ! این را پنهان كن كه كار مهمى است .
این خبر به گوش پیامبر اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) رسید، بر بالاى منبر رفت و حمد و سپاس الهى را به جاى آورد، سپس فرمود:
همانا مردم دیدن دیگ و آتش را بزرگ شمرده و تعجب مى كنند. سوگند به آن كسى كه مرا به پیامبرى برگزید، و به رسالت انتخاب فرمود، همانا خداى عزوجل آتش را بر گوشت و خون و موى رگ و پیوند فاطمه حرام كرده است ، فرزندان و شیعیان او را از آتش دور نمود، برخى از فرزندان فاطمه داراى رتبه مقامى هستند كه آتش و خورشید و ماه از آنها فرمان بردارى كرده در پیش رویش جنیان شمشیر زده ، پیامبران به پیمان و عهد خود درباره او وفا مى كنند زمین گنجینه هاى خودش را تسلیم او نموده ، آسمان بركاتش را بر او نازل مى كند.
واى ، واى ، به حال كسى كه در فضیلت و برترى فاطمه شك و تردید به خود راه دهد، و لعنت و نفرین خدا بر كسى كه شوهر او، على بن ابى طالب را دشمن داشته به امامت فرزندان او راضى نباشد. همانا فاطمه ، خود داراى جایگاهى است و شیعیانش نیز بهترین جایگاهها را خواهند داشت . همانا فاطمه پیش از من دعا مى كند و شفاعت مى نماید و شفاعتش مى نماید و شفاعتش على رغم میل كسانى كه با او مخالفت مى كنند، پذیرفته مى شود.

مائده آسمانى

زمخشرىدر تفسیر خود، ذیل آیه كلما دخل علیها زكریااز رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) نقل مى كند:
در یكى از روزهاى قحطى مدینه كه گرسنگى طاقتم را برده بود، زهرا برایم طبقى از غذا فرستاد، غذا را گرفته و به خانه زهرا درآمدم ، او را صدا زدم ، آمد و پارچه از روى طبق كنار زد. دیدم پر از گوشت و نان است . تعجب كردم و دانستم كه این مائده هاى آسمانى است . به زهرا گفتم : این از كجاست ؟ جواب داد: از جانب خداى سبحان ، او هر كه را بخواهد بى حساب روزى دهد.
اشك شوق بر دیدگان رسول (صلى الله علیه و آله و سلم ) دوید؛ آن گاه فرمود: حمد خدایى را كه تو شبیه مریم قرار داد. و سپس على و حسن و حسین - علیهم السلام - و تمامى همسرانش را فرا خواند و همه از آن خوردند و سیر شدند، در حالى هنوز غذاها باقى بود.
فاطمه (سلام الله علیها) براى تمامى همسایگانش هم از آن فرستاد. آن روز گرسنگان مدینه همه به بركت كرامت زهرا(سلام الله علیها) سیر شدند.

هدیه خداوند به فاطمه

ابن عباس مى گوید: روزى در حضور پیامبر اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) نشسته بودم ؛ على ، فاطمه ، حسن و حسین (علیه السلام) نیز در پیش روى حضرت قرار داشتند.
در این هنگام جبرئیل نازل شده ، سیبى براى حضرت آورده و بدان وسیله به رسول گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) تحیت گفت . حضرت آن سیب را به على بن ابى طالب (علیه السلام) هدیه كرد. على (علیه السلام ) آن را بوسیده ، ضمن تشكر از پیامبر آن را به حضرت برگردانید. حضرت آن را حسن (علیه السلام) هدیه كرد. حسن (علیه السلام) نیز ضمن ابراز تشكر آن را بوسیده ، بار دیگر به حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم ) برگردانید.
بار دیگر رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) آن را به على بن ابى طالب (علیه السلام) داد. حضرت تحیت گفته ، همین كه خواست به حضرت برگرداند، سیب از بین انگشتانش به زمین افتاد و دو نیم شد و نورى از آن درخشید كه تا آسمان اول بالا رفت . در این هنگام دیدم كه بر آن سیب نوشته بود:
((بسم الله الرحمن الرحیم
این هدیه است از خداوند متعال به محمد مصطفى ، و على مرتضى ، و فاطمه زهرا، و حسن و حسین ، نوادگان رسول خدا، و نیز امانى است از براى دوستداران آنها در روز قیامت از آتش)).

درود حوریان بهشت بر فاطمه

سلمان فارسى مى گوید: به خانه فاطمه (سلام الله علیها) رفتم ، فرمود: بعد از وفات رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) به من ستم روا داشتند. سپس به من فرمود: بنشین . پس نشستم . به من گفت : دیروز نشسته بودم و درب خانه نیز بسته بود، و من در مورد قطع شدن وحى از ما و منصرف شدن ملایكه از منزل ما بعد از وفات پیامبر، فكر مى كردم كه ناگهان درب خانه بدون این كه كسى از ما آن را باز كند، مفتوح شد و سه تن از حوریان بهشت وارد خانه شدند و گفتند: ما از حوریان ((دارالسلام )) هستیم ، پروردگار عالمیان ما را به سوى تو فرستاده و ما مشتاق تو بودیم اى دختر محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ).
به یكى از آنان ، كه گمان مى كنم از همه آنان كهنسال تر بود، نامت چیست ؟
گفت : من ((مقدوره )) هستم و براى ((مقداد بن اسود)) آفریده شده ام .
به دومى گفتم : نامت چیست ؟
گفت : من ((ذره )) هستم و براى ((ابوذر)) آفریده شده ام .
و نام سومى را پرسیدم ؟
گفت : ((سلمى )) هستم و براى ((سلمان )) خلق شده ام .
فاطمه (سلام الله علیها) ادامه داد: آنها طبقهایى را بیرون آوردند كه در آن خرماهایى ، مانند نان شكرى بود و رنگش از برف سفیدتر و بویش از مشك ، خوش بوتر بود. من سهم تو را نگه داشتم (چون تو از ما اهل بیت هستى ) با آن افطار كن و فردا هسته اش را برایم بیاور.
سلمان گوید: خرما را گرفتم و رفتم . از مقابل هر جماعتى كه مى گذشتم مى گفتند: تو مشك دارى ؟ پس با آن افطار كردم و هسته اى در میان آنها نیافتم . فرداى آن روز نزد فاطمه (سلام الله علیها) رفتم و گفتم : اى دختر رسول خدا! در میان آنها هیچ هسته اى نیافتم .
فرمود: اى سلمان ! آن خرما از نخلى است كه خداوند در بهشت به خاطر كلامى كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) به من یاد داده ، براى من غرس نموده است .

341- نفرین فاطمه بر دشمن امام حسین

روایت كننده گوید: مردى كه دو پا و دو دست او قطع شده بود و هر دو چشمش كور بود، با حالتى رقت آور فریاد مى زد: رب نجنى من النار؛ خدایا، مرا از آتش ، نجات بده)).
شخصى به او گفت : از براى تو مجازاتى باقى نمانده ، در عین حال مى گویى خدایا، مرا از آتش نجات بده ؟!
گفت : من در كربلا بودم ، وقتى كه حسین (علیه السلام) كشته شد، شلوار و بند شلوار گران قیمتى را در تن آن حضرت دیدم ، با توجه به این كه همه لباسهایش را غارت كرده بودند فقط همین شلوار مانده بود. دنیاپرستى مرا به آن داشت تا آن بند قیمتى شلوار را در آورم . به طرف پیكر حسین (علیه السلام) نزدیك شدم ، تا خواستم آن بند را بیرون بكشم . دیدم آن حضرت دست راستش را بلند كرد و روى آن بند نهاد، نتوانستم آن بند را بیرون آورم ، دیدم آن حضرت دست چپش را بلند كرد و روى آن بند نهاد. هر چه كردم ، نتوانستم دستش را از روى بند بردارم . دست چپش را نیز بریدم ، باز تصمیم گرفتم كه آن بند را بیرون آورم .
صداى ترس آور زلزله اى را شنیدم . ترسیدم و كنار رفتم و در همان جا (شب ) كنار بدنهاى پاره پاره شهدا خوابیدم .
ناگاه در عالم خواب دیدم كه گویا حضرت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) همراه على بن ابى طالب (علیه السلام) و فاطمه زهرا(سلام الله علیها) آمدند و سر امام حسین (علیه السلام) را در دست گرفته اند. فاطمه زهرا(سلام الله علیها) آن را بوسید، سپس فرمود: پسرم ! تو را كشتند، خدا آنها را كه با تو چنین كردند، بكشد.
شنیدم كه امام حسین (علیه السلام) در پاسخ فرمود: شمر مرا كشت ، و این شخص كه در این جا خوابیده ، دستهایم را قطع كرد)).
فاطمه (سلام الله علیها) به من رو كرد و گفت : خداوند دستها و پاهایت را قطع كند و چشمهایت را كور نماید و تو را داخل آتش نماید.
از خواب بیدار شدم ، دریافتم كه كور شده ام و دستها و پاهایم قطع شده ، سه دعاى فاطمه (سلام الله علیها) به استجابت رسیده و هنوز چهارمى آن (یعنى ورود در آتش ) باقى مانده ، این است . مى گویم : خدایا مرا از آتش نجات بده.